تبلیغات
آئین محبت(لژیون خانم فاطمه خادم الحسینی) - متن سی دی زیر اب بخش 2
 
آئین محبت(لژیون خانم فاطمه خادم الحسینی)
پنجشنبه 20 خرداد 1395 :: نویسنده : sahar tirgham

انشالله كه همه این نوشتارها و خطوط در آینده جای خود را بیابند و برای انسانها راهنما بشوند . این كلمات این دستورات این مطالبی كه داریم با هم كا رمی كنیم ،انشالله تبدیل به كتاب بشوند و نوشته بشوند و انسانها از آن استفاده كنند.  در خصوص كتاب ، هنوز كتاب 60 درجه هم نوشته نشده بود آن زمان سال 77 می باشد . در خصوص كتاب برای ما بسیار حائز اهمیت است كه در زمین و در سماع خواسته ها با هم اتفاق نظر یافته و محصول پدید آمده كه در هر دو جهان مهم و قابل بهره برداری باشد. می گوید: در مورد كتاب ، می خواهیم این محصول جوری باشد یا مطالب به گونه ای باشد كه هم به درد دنیا بخورد و هم به درد آخرت.

در این كتاب هم می شود این جملات را برای آنان كه نمی توانند خوب،با اندیشه راستین به حیات ادامه بدهند ،آموزش داده بشود.


خوب می گوید این مطالب باید به كسانی كه نمی خواهند با اندیشه راستین به حیات خود ادامه بدهند آموزش داده شود. خواه آلوده باشند یا نباشند خیلی ها  هستند كه نمی خواهند به حیات راستین ادامه بدهند ،اول كه می آیند و وارد سیستم كنگره می شوند ،نمی خواهند ؛چون تفكرشان اینگونه است كه هیچ راهی وجود ندارد ،این باید به آنها آموزش داده شود ،حالا چه آلوده باشند و چه آلوده نباشند. چون خیلی ها بوده اند و بعد اندیشه شان تغییر كرده است . در این كتاب هم می شود این جملات را برای آنان كه نمی توانند-نمی توانند -خوب،با اندیشه راستین به حیات خود ادامه بدهند ،آموزش داده بشود . خواه آلوده باشند یا نباشند. زیرا برای هر انسانی وظایفی تعیین گردیده كه آن وظایف در ارتقای خود انسان، قدر و منزلتی قایل شده و این بسیار مهم است كه در انجام وظایف كوتاهی نكنیم . پس می گوید مطالب این كتاب "منظور كتاب 60 در جه می باشد " كتابی باشد ؛كه به درد همه انسانهایی كه نمی توانند راه درست را بروند ،حتی به آنها، چه آلوده باشند و چه نباشند،به آنها آموزش داده بشود،هر انسانی یك وظایفی دارد،كه حالا ممكن است كه ما متوجه نباشیم ،باید از یك مرحله ای به مرحله دیگر ارتقا پیدا كنیم ،و این ارتقاء ما و تعیین جایگاه ما دست خود ماست،در كتاب می گوید" كه روزی می رسد كه هیچ نفسی بار نفس دیگری را نمی تواند بر دوش بكشد. یعنی هیچ كس نمی تواند به كسی كمك بكند. و باید هر كسی بار نفس خود را بردارد،از جمله اعتیاد مثلا ؛هیچ كس نمی تواند كه بار اعتیاد كس دیگری را بردارد ، و بخواهد كمك كند هم ؛نمی تواند كمك كند ،ممكن است در بیماری فلبی كمك بكند ، در انواع و اقسام بیماریها كمك بكند ، ولی در مورد اعتیاد اصلا كمك به هیچ وجه امكان پذیر نیست مگر این كه خودش اقدام كند،بعد این مطلب می آید كه پشت كتاب 60در جه نیز این مطلب آمده "من آب می آورم تو آنقدر از این آب  بنوش كه سیر آب شوی ،اما نه زیر آب " این بزرگترین پیام ماست. و این بزرگترین مسئله است كه در زندگی انسانها تعیین كننده است و این همان مسئله انتخاب است ، انتخابی است كه باید هر موجودی به انجام برساند ؛ در زندگی انسان بالاترین مطلب و بالاترین مسئله كه خداوند به انسان تفویض كرد، انتخابه؛حق انتخاب است. كه انسان مسیر خود را انتخاب كند "  فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا " " و هدینا النجدین" و ما شما را هدایت كردیم به نجدین : دو تا كفه ترازو ، دو تا تپه ،دو تا موضوع با هم برابر ؛این حق انتخاب است ،دفعه قبل هم گفتم : می گویند چرا خداوند به شیطان اجازه داد این كارها را بكند؟! برای این كه خداوند دموكرات است . خداوند استبداد نیست. خداوند یك حاكم ستمگری نیست،خداوند حق انتخاب به همه داده است ،و حق انتخاب را محترم می شمرد،شاید بهترین نوع حقوق بشر را خداوند اجرا كند، و اجرا كرده است. و سیستم هم خیلی خیلی خوب چرخیده است. و به ما حق انتخاب را داده است حتی به شیطان ،می توانست بگوید زندانش كنید و پدرش را در بیاورید ،گفت : نه آزادی، تو انتخاب كن،تو هر كدام را می خواهی انتخاب كن،آنوقت ما می گوییم :چرا خداوند جلوی شیطان را نگرفت؟ خداوند برای این جلوی شیطان را نگرفت ،چون خواست به شیطان هم حق انتخاب دهد، كه تو انتخاب كن و هر مسیری را كه می خواهی برو... ولی این را بدان؛ خداوند می گوید: تو مسیرت را انتخاب بكن،هر كدام را می خواهی انتخاب بكن ،ولی قیمتش را باید خودت بدهی؛هزینه اش را باید خودت بدهی، این راه است و است چاه است،اگر از چاه می خواهی بروی،بسم الله، ولی افتادی دنده ات شكست،كمرت شكست ، به عهده خورت،سرت شكست به عهده خودت، من به تو حق انتهاب می دهم تو انتخاب بكن ،هر كدام را می خواهی انتخاب بكن، و اینجا می گوید خداوند كه: من آب می آورم  "كه درواقع همان ما بر شما آب را نازل كردیم" تو آنقدراز این آب  بنوش كه سیر آب شوی ، اما نه زیر آب- این در تمام سطوح زندگی ما این آب می آورم نقش دارد، در هر قسمتی،خوب ؛ اول تشنگی است ،نیاز به آب است ، به وسیله آب باید رفع تشنگی شود؛ یعنی تشنگی و رفع تشنگی، این میان آب است ، برای این كه رفع تشنگی شود چقدر باید آب نوشید ، می گوید آنقدرآب بنوش تا سیرآب شوی ، ولی نه زیر آب؛ زیر آب؛آب خوردن چه مفهومی دارد ،یعنی خفه شدن ، یعنی مرگ؛ و اینجا نكته خیلی ظریف و قشنگی درش نهفته است، كه آبی كه مایه حیات و زندگی است ،و اگر آب نباشد هیچ حیاتی وجود ندارد،نه برای انسان، نه برای حیوانات، و نه برای گیاهان، ولی از حد خودش عبور كند تبدیل به ضد خودش می شود، یعنی آبی كه مایه حیات است، مایه مرگ می شود ،باعث نابودی و ویرانگری می شود، این سیل های مخوف می آید، بعضی اوقات دیده اید كه؛ آب است دیگر، تبدیل به چه قدرت وحشتناك و مخربی می شود كه در كتاب 60 درجه هم داریم،آنجا كه فرد دارد غرق می شود وبا انگشتانش به سنگ چنگ زده است و سنگ را خراشانده است،پس آنجا آبی كه مایه حیات است ،ممكنه تبدیل به مخرب ترین ماده شود، من آب را آورده ام و می آورم و به تو حق انتخاب هم داده ام و حق اختیار هم داده ام ولی چقدر؟آنقدر از آن آب بنوش تا سیرآب شوی،اما نه زیر آب،--- پول---؛ من پول آورده ام ،من پول به وجود آورده ام ، از پول استفاده بكن ، جمع آوری بكن، بقدری كه از پول سیرآب شوی ،یك امكاناتی را بتوانی فراهم كنی ،اما نه زیر پول؛ زیر پول وایستی خفه می شوی، زمانی كه جنگ ؛یكی از جنگهای خشایارشاه، ترمیلانكا فكر كنم بود ؛تنگه ترموپیل ،در تنگه ترموپیل جنگ خشایارشاه بود با یونانیان ،كه خشایارشا می رود آنجا و یونان را می گیرد و بعد از آن می خواهد آن را به آتش بكشد،آنطوری كه می گویند؛ و بعد از آن اسكندر می آید ایران و تخته جمشید را به آتش می كشد ،حالا كاری به آن نداریم،حالا پول چگونه باعث مرگ می شود،آنجا یك گردنه بود به اسم ترموپیل ،مثل گردنه هزار چم ؛جاده چالوس، آن بالای چالوس در بلندترین نقطه آن 7 تاقطعه سنگ هست كه به آن گاهی اوقات هفت كله قندی ،هفت كچلون،...در بالاترین نقطه است و آن بالا می توانند 5 نفر بایستند و كنترل كنند ،در ارتفاع آنجا جاده همینطور زیكزاك می پیچد از پایین دیگر،و اگر 5 نفر آنجا بایستند می توانند گردنه را ببندند،یونانی ها می آیند ؛آنجا و گردنه را می بندند و حدودا خیلی آدم آنجا ایستاده بود و خشایارشا هر طور می خواهد كه از اینجا عبور كند ،از این گردنه؛ با لشگر و پیاده نظام امكان پذیر نبود،خلاصه آخرش یكی از همان یونانی ها می آید كه گوسفند چران هم بود و چوپان بود ،می آید پیش خشایارشا و می گوید :من اگر ،یك راهی به تو نشان بدهم ،كه از این گردنه عبور كنی،تو چه به من می دهی؟می گوید: كه من هم وزن تو،به تو طلا می دهم.آن  یونانی می آید و ایرانی ها را؛"جاسوس همه جا هست  و وطن فروش"  به اصطلاح كماندوهای آن زمان را؛دوره دیده ها را بر می دارد واز پشت  آن دره ها یك راهی بود،كه به اصطلاح راه بز رو می گفتند ،آنجایی بود كه بزها می رفتند برای آب خوردن ،از آنجا چند نفر از لشگر خشایارشا را می برد و از پشت افراد حمله می كنند و آنهایی كه گردنه را حفاظت می كردند را ازبین می برندوراه را باز می كنند، جنگ درگیر می شوند ؛و آن شخص می رود پیش خشایارشا ومی گوید :الوعده وفا و طلب من را بده. و كاملا بر می داردخشایارشاه، و هم وزنش 70، 80 كیلو طلا می كشد روی ترازو و به او می دهد. و بعد می گوید :حالا كه طلا را به من دادی؛اسب هم به من بده،می گوید: من دیگر نمی توانم به تو اسب بدهم،من تنها قرارم با تو این بود كه  هم وزنت به تو طلا بدهم؛ می گوید: یك اسب می خرم،می گوید:اگر تمام طلاها را هم بدهی به تو اسب نمی دهم.چون می دانست قیمت كرده است؛ می گوید 5 ،6 تا گارد به من بده از من مراقبت كنند؛كه من را كه یونانی هستم نكشند،باز می گوید كه به ما ربطی ندارد،من با تو قرار گذاشتم كه هم وزنت به توطلا بدهم واین طلا؛ تو  بردار،وهر كاری می خواهی بكن ،باز این می توانست از 80 كیلو طلا،یك كیلو را برداشته و بگذارد، در برود. ولی باز دلش نیامد و 80 كیلو را برداشت و نمی توانست جا به جا كند ریختند سرش و به خاطر 80 كیلو ،و می كشندش .یعنی كشته شدن زیر طلا،زیر پول،منصب ،مقام،من به تو مقام می دهم به خاطر رفع احتیاج،نه این كه به خاطر مقام خودت را بكشی ، خودت را از بین ببری ، خودت را نابود كنی،دیگران را هم نابود كنی،پس هر چیزی را باید آن حد اعتدالش را چه كنیم؟ رعایت كنیم. خوب تریاك،اگربد بود كه خدا خلق نمی كرد،فلان چیز اگر بد بود كه خدا خلق نمی كرد،خداوند این را پس برای چه داده است . خداوند همه چیز را داده است و یك حاكمی هم به نام عقل داده است كه انسان با عقلش بسنجد ،كه حد و حدود واندازه  این امكانات چقدر است؛ و از این استفاده كند. در هر كاری همینطور است . در مصرف مواد مخدر هم همینطور،داده برای بیماریها، برای یك چیزی، برای یك اندازه ای قابل قبول،ولی  دیگرچقدر؟!!!تا چه اندازه؟!!!با یكی صحبت می كردیم ،یكی از بچه ها بلد نبود صحبت كند،می گفت تو صحبت كردن بلد نیستی؟خوب صحبت كردن را یاد نگرفته و بلد نیستی؟ولی صحبت نكردن را چی؟صحبت نكردن را هم بلد نیستی!!! یك فن بیانی می خواهد باید خوش صحبت باشی ،صحبت كردن بلد نیستی ایرادی ندارد؛صحبت نكردن را چی؟؟ صحبت نكردن را هم نباید یاد بگیری؟ و خیلی چیزها در زندگی هست كه ما نمی دانیم.مثل مقام؟مثل پول ،مثل چه و چه...كه در كل می شود كه من آب می آورم ، آنقدر بنوش تا سیراب شوی؛اما نه زیر آب.و یك جا بحث مواد مخدر بود، كه مواد مخدر هم مصرف كردنش بلد بودن می خواهد ،مشروب خوردن چیز حرامی است، ممنوع شده است و نباید بخورد. برای این كه بعضی آن قدیمها ،كه می خواستند بخورند یك گالن چهار لیتری عرق می گذاشتند، بغلشان، و هی می ریزند و می خورند؛یك گالن چهارلیتری. هزار و هشتاد جور هم ما فرهنگها داشتیم و یك پیكی هم می آمد و ما یك لب می زدیم ،یك لب ،چندتا قطره؛ آنطوری هم داشتیم.همان تریاك خودمان ،آخر ما همه،نسل خودمان؛بخصوص نسل جدید ،خیال می كند خلاف كردن قانون ندارد،خلاف كردن ، بی قانونی است ،نه بابا خلاف هم قانون دارد،چاقوكشی هم قانون دارد،زور گیری هم قانون دارد،زور گیری این نیست كه بروی كیف یك خانم رابگیری و با موتور سیكلت بكشی روی آسفالت،اگر هم بخواهد از كیفش دفاع كند با مشت بزنی دماغش را بشكنی،خونین و مالینش كنی و كیفش را ببری.این زور گیری نشد،این از پدر سوخته بازی هم بدتر است،این یك چیزه،وافعا یك چیز فاقد هر گونه شرف وانسانیت است . زور گیری قدیم بود؛بله،زورگیری بود ،كجابود؟می خواستند بروند 5 كیلو تریاك معامله كنند،5 كیلو هروئین معامله كنند ،می رفتند آنجا،تریاكه را می گرفتند و پوله را نمی دادند مثلا،اینها گردن كلفت،آنها گردن كلفت ،این می شد زور گیری؛ می رفتند در شكم ا‍دژدها،آنها از همدیگر زورگیری می كردند. نه از یك خانم 45 كیلویی، دارد می رود ،یك كیف دارد توش 500 تومن،هزار تومن،پول دارد و هزار تا بدبختی این را بگیری، و بزنیش . این درست نشد كه،پس اینها قانون دارد، مصرف مواد مخدر هم ،گیرم كه داد بكشی،خیلی خوب.آنهایی كه مصرف می كردند،آن هم حساب و كتاب دارد،من برای شما قبلا گفته ام:زمانی كه مصرف می كردم ،رفتم كرمان،پیش دایی ام،مصرف كننده بودم دیگر،ودایی من هم تریاكی بود،و دایی من آن موقع 70سالش بود و 40سال و50سال تریاكی بود و از آن كلاه مخملیای قدیم كه اول مشروب خور بود و بعدش هم شد تریاكی ،و عكس رستم و سهراب پشتش خال كوبی شده بود ،كه دارند كشتی می گیرند در این حد، رفتم كرمان و...باغی داشت. و می خواست از ما پذیرایی كند، به خانمش گفت واسه مهندس آتش درست كن. یك منقل خیلی بزرگ،آتش درست كردند و یك وافوری هم برداشتند كه نیم متر طول بافور بود، یك حقه بزرگ ناصرالدین شاهی و چوب كهور و روی انبرش خط طلا و طلاكاری كرده بوند و روی انبر را خالی كرده بودن و انبر نوكش مثل كله اسب بود، و یك كشویی هست كه می كشند جلو و توسط آن انبر را سفت می كنند،قدیمیها وارد هستند و جدیدی ها نمی دانند كه چه می گویم :آن بسط انبرش هم از طلا،زنجیر بافورش هم طلا، طوق بافور كه به حقه وصل می شود؛ به اصلاح مهره ماسوره چی بهش می گویند؟! آن هم از طلا، یك بافور خیلی شیك؛و یك نعلبكی را هم پر تریاك كرد،یك نعلبكی؛حبه های درشت درشت، اندازه باقلا و گذاشت جلوی ما، و گفت دایی :بكش؛ ما هم جاتون خالی نباشه ...هاهاها...نشستیم،پشت این بافور و هی حبه ها را چسباندیم ،و جرجرجر؛ و شروع كردیم به كشیدن،گفتیم:دایی خودت نمی كشی؟گفت چرا دایی،منم می كشم،گفتم برات بچسبانم گفت:نه دایی ، از آنها نمی خواهم،از آنها خودت بكش و دست كرد زیر پتویی كه رویش نشسته بود و یك بافور در آورد،اینقدر...اندازه خودكار ما‍‍ژیك،طول بافور..باور كنید،بافور كوچولو،ترانزیستوری به قول شما؛ 5  تا حبه تریاك ،اندازه عدس ؛كوچك تر.بعد از 50سال تریاك كشی،5 تا حب اندازه عدس گذاشت ،و گفت دایی؛من از اینها می كشم.ما گفتیم به خودمان،كه  دایی ما چقدر بدبخت است ،هنوز اهل خرابات نیست و هنوز بلد نیست ،تریاك بكشد و فلان و اینها...همه چی ما هستیم و اینها...در صورتی كه آن بزرگترین درس بود،داشت به من درس می داد ،اون روز دایی من داشت به من درس می داد؛بدونه این كه حرف بزند،كه موضوع تریاك نیست كه بخواهم به تو ندهم،این تریاك،این بافور طلا،این آتش ؛بكش .من كارم اینه و كار درست این است. اون با همان 5 تا عدس تریاك خودش را اداره می كرد؛حالا ما چه كار داریم ؛می كنیم.دارم مشاوره می كنم،می گویم خانم شما داری تریاك می كشی؟می گوید:آره می كشم،می گویم:كی می كشی،می گوید:یكی را مثلا ساعت 12 ظهر شروع می كنم تا شش و ربع ،یك جا می كشم و بعد دوباره نمی كشم ،نمی كشم،نمی كشم،مثلا تا 6 و 7 بعد از ظهرو بعد دوباره نمی كشم تا 12 شب وبعد از صبح ساعت 12 نمی كشه ،نمی كشه،تا 6 بعدازظهر...و از آنجا ذره ذره می كشه تا 12 شب؛ یكی گوشفند و چوپانی داشت و به اون چوپانه مثلا هفته 100 تومن می دادو شام و نهار و صبحانه را هم به او می داد،یكی می آید و می خواهد آن چوپانه را قر بزند،می گوید به او كه:كجا كار می كنی مثلا می گوید پیش مشت حیدر،می گوید كه چقدر به تو می دهد ،می گوید: هفته ای 100 تومن ،می گوید چقدر به تو غذا می دهد،می گوید: صبح و ظهر و شب،می گوید :این خیلی آدم ظالمی است و بیا پیش من و صبح بخور،شب بخور، صبح بخور،شب بخور،...بعد هفته ای 50 تومن به تو می دهد،من ماهی 200 تومن به تو می دهم.آنجا می آید این كشیدنش را یواش و فاصله مصرف مواد 2 ساعت ...یعنی همه اش پای بساط نشسته است،من اولین كاری كه می كنم،می گویم تو اینجا 1 ساعت بكش،آنجا 1 ساعت بكش تا كمی منظم شود... این است كه از صبح تا شب كشیدن ، بدن در مقابل مواد واكنش نشان نمی دهد،جز این كه دز بره بالا،مصرف بره بالا،قیافه بی ریخت شود،چشمها پف بكند،كلیه از كار بیافتد و هزار مرض دیگر؛شكم كار نكند،یبوست های طولانی بگیرد نتیجه ای ندارد دیگر،حالا جوان ،تریاك می خوره ،عرق می خوره ، هروئین می كشه،قرص دیازپام می خوره،لورازپام می خوره،چی می خوره،چی می خوره،همه را مصرف می كند ،اگر متاهل هم باشه ، سر دوسال هم كه می شود ؛زن طلاق،خانه حراج،همه از بین رفته،از خانه بیرون كردن،یك شب خانه این رفقا،یك شب خانه آن رفقا،همین طورعلاف و سرگردان،پس می گوید :"من آب می آورم تو آنقدراز این آب  بنوش كه سیر آب شوی ،اما نه زیر آب " اگر می خواهی مواد مخدر مصرف كنی،پس حساب كن،ببین قدیمی ها چگونه مصرف می كردند،آقا می خواهی مصرف كنی؟خوب برو مصرف كن...البته به نظر من...من كاری به كسی ندارم...برو مصرف كن؛ولی لااقل یاد بگیر كه چطوری مصرف كنی.خرابات خیلی خطرناك تر است.كارخلاف می خواهی بكنی!...كار خلاف قانون دارد ،حساب دارد و كتاب دارد .باید حسابش را یاد بگیری،كتابش را یاد بگیری ،قانونش را یاد بگیری...این را قدیما هزار بار گفته ام،می خواهی بروی دزدی،دزدی نباید برویم و دزدی كار بدی است و نباید انجام بشود ولی اگر خواستید بروید دزدی ،دزدی راه دارد و همینطوری دزدی كه نیست؟! كه برویم دزدی ؟؟!!قدیم كه دزدی می كردند ،یكی دزد فرش بود،یكی دزد طلا و جواهرات بود،یكی دزد پول نقد بود،یكی دزدی بود ،كه فقط گاوصندوق باز می كرد. مثل دكتر گوش و حلق و بینی ،چشم،كلیه،...اینها هر كدام یك رشته تخصصی برای خودشان داشتند، این را مثال زدم قصد چیزی را نداشتم ها...هر كدام یك چیز خودش را داشت. خواستم بگویم تخصص و دكتر ها به زبانم آمد،خدای ناكرده قصد جسارت نداشتم،این هست كه همه چیز مشخص بود.حالا یكی می خواست برود دزدی،می رفت زاغ سیاه خانه ای را چوب می زد ، كه صاحب خانه وضعش خوب است مثلا؛حالا وضعش توپ هست یا نیست،این كی  مسافرت می رود،بعد وقتی كه مطمئن می شد و زن و بچه اش را بر می داشت و می رفت مسافرت ،ومطمئن می شد كه خانه نیست،یك هفته نیست، دو روز نیست،بعد می رفت سر فرصت به خانه و درب را باز می كرد و سرقتش را انجام می داد و می رفت. با این برنامه ریزی و بعد می رفت آنچه كه دزدیده بود به مال خر می فروخت،و این یك ماهی را كه زاغ سیاه چوب زده بود ، و نهار و شام قرضی خورده بود ،می رفت پیش مال خر،تبدیل به پول می كرد و بدهی اش را می پرداخت. حالا یارو می خواهد برود دزدی...نه حسابی و نه برنامه ای، یك قمه بر می دارد...اصلا قدیمها اسلحه بر نمی داشتند،چاقو برنمی داشتند،قمه بر نمی داشتند،...دست خالی می رفتند...كه اگر در شرایط اضطراری قرار گرفتند باعث قتل و جنایت نشوند،الان یا زنجیر برمی دارند،یا چاقو بر می دارند،یا پنجه بوكس بر می دارند، یا دشنه بر می دارند،یا كلت بر می دارند، می روی در خانه...یارو بغل زنش خوابیده،بچه خوابیده،یكی را در حمام نگه می دارد و یكی را می برد آنجااااا...بعد دو تا را با چاقو می زند و هنوز هم هست.از خانه بیرون نیامده،گرفته اند و بردندش...ریخته اند سرش و گرفتتنش...پس حساب و كتاب دارد.

مواد مخدر هم بخواهند مصرف كنند،بروند بكنند.ولی قانونش را در نظر بگیرند،كه با یك عدس می شود،اداره كرد،و با صد گرم تریاك هم نمی شود،اداره كرد. و اینجاست كه می گوید: من آب می آورم تو آنقدراز این آب  بنوش كه سیر آب شوی ،اما نه زیر آب " زیرآب ،نمی شودآب خورد. من بلندم به بلندای قله هایی كه نتوان تسخیر شد، یا نتوان تسخیر نمود. می گوید كه من خیلی بلند هستم،جایی هستم كه نمی توانید به من برسید. حالا خداوند در نظر می گیرید،قدرت در نظر می گیرید،قدرت مطلق در نظر می گیرید،آن قدرتی كه بر كائنات حاكم است، اما تو بر بام من مسلح بیا تا عظمت را ببینی می گوید تو نمی توانی به قله ها برسی اما تا پشت بام ، تا آنجا...؛مسلح بیا،یعنی مجهز بیا ،یعنی آگاهانه بیا،با دانش بیا،با علم بیا،با محبت بیا،با عشق بیا،با كینه و با نفرت و با اینها نمی توانی بیایی...و بعد نقطه اوجش اینجاست كه می گوید:من می رویانم ،آنقدر كه زمین و آسمان را شب و ظلمت فرا گیرد.یا شب و ظلمت باشد. می گوید: كه من آنقدر می رویانم ،كه زمین و آسمان را شب و ظلمت فرا گیرد،چون انتخاب است؛حق انتخاب است. وقتی باران می آید باران به همه می ریزد،كه گیاه خوب باشد و چه گیاه بد باشد.وقتی كه گیاهان در می آیند،همه حیوانات می خورند؛ وقتی آفتاب می تابد بر تمام هستی آفتاب می تابد ، به زنبورها می تابد به گل رز می تابد به سركین و معذرت می خواهم به پهن هم آفتاب می تابد، به همه می تابد.جلوش را نمی توان گرفت و گفت نه! من به این نمی تابم،ما راهنماها باید اینطوری باشیم،ما انسانها باید اینطوری باشیم،باید آن محبتمان را از شاگردان دریغ نكنیم،به همه آنها سعی كنیم كه محبت بكنیم،چون بعضی ها نمی دانند و بعضی ها مطلع نیستند ،بعضی ها آگاه نیستند، و می گوید: من می رویانم ،آنقدر كه زمین و آسمان را شب و ظلمت فرا گیرد. می گوید:نه این كار ما نیست كه من جدا كنم و من سوا كنم و به شیطان اجازه ندهم،بله اصلا چرا شیطان را جلویش را نگرفت؟!اصلا می توانست شیطان را جلویش را بگیرد؟ نمی توانست جلویش را بگیرد؟بعضی اوقات زیر سوال هم می برند؟نه حق انتخاب ؛ انتخاب بكند. كار من رویاندن است.هم میكروب ها هستند،هم ویروس ها هستند ،هم باكتریها هستند، در كائنات. همه چی هستند. همه حق حیات دارند،و همه حق زندگی دارند، آنقدر می رویانم كه همه جا را شب و ظلمت فرا گیرد اما تو...توباید چكار كنی؟...تو از میان سبزه ها نور را بیاب،و بر بال آن بنشین،و به سوی من پرواز كن،تا آنچه به باورت نمی گنجد ،ببینی. سبزه ها به طرف نور حركت می كنند،هر كجا نور باشد؛ سبزه ها خودشان را كج می كنند . كج و كلاج می كنند و هر طوری كه هست و اگر دیواری باشد جلوی درختان،درختان كج می شوند و به هر طریقی باشد می روند و خودشان را به نور می رسانند. و می گوید: ازمیان سبزه ها نور را بیاب . می گوید: ببین سبزه ها كجا می روند. از روی نشانه ها پیدا كن، از روی نشانه ای پیدا كن كه می گوید هر چه كنی به خود كنی،گرهمه نیك و بد كنی.این را بفهم كه هر چقدر بد كنی به خودت می كنی؟این نشانه ها است. هر اعمالی كه انجام می دهی باید پاسخ گوی آن اعمال باشی و ذره ویا مثقالی عمل خوب یا بد انجام دهی باید پاسخگو باشی. می گوید از روی سبزه ها،از روی قوانین هستی ،" كه راستان،رستند""راستان ،درجهان قوی دستند" از روی اینها ،از روی نشانه ها، نور را پیدا كن ووقتی نور را پیدا كردی بر بال آن بنشین و به سوی من پرواز كن. و بیا به طرف من ،تا آنچه به باورت نمی گنجد ببینی. واقعا یك چیزهایی است كه انسان به باورش نمی گنجد؛گفتند: به یكی عاشقی چیست؟ گفت: چو ما شوی بدانی. اگر مثل ما بشوی،آنوقت می فهمی كه عاشقی یعنی چه؟ وقتی به طرفش حركت می كنی؟آنوقت چیزهایی می بینی كه به باورت نمی گنجد. چون آن موقع عظمت را می بینی. یك عظمت هایی وجود دارد در طبیعت و كائنات كه ما همینطور مانده ایم توش،حتی در همین مسائل قابل دید،قابل پیش بینی، وقتی مثلا ما مواد خوراكی می خوریم وبعد قند میشود،كلوكز می شود،قند ها می شكنند و می آیند وارد جریان خون می شوند، و بعد می خواهند بروند و وارد سلول بشوند، و بعد می رود در میتوكنتری و بعد می رود در نیروگاه سلول و بعد درآنجا یك مرتبه دوتا كربن آن گرفته می شود و بعد دوباره برگشت داده می شود و باز می آید و تبدیل به انر‍ژی می شود...اوووووووه... همین ها خودش دنیایی از مطالب است. هر كجای زندگی و هر كجای طبیعت را نگاه بكنیم مطالبی است كه در باور انسان نمی گنجد.آن ریزه كاریها و آن بیولوژی كه بدن كارش را انجام می دهد،آنها یك سری از مسائل عجیب و غریب است.آنها كارشان را انجام می دهند،آنها این سیستم را دارند سرپا نگاه می دارند،ما چیزی از این سیستم نمی دانیم،ما كاری با این سیستم نمی توانیم بكنیم. من می رویانم ،آنقدر كه زمین و آسمان را شب و ظلمت فرا گیرد. اما تو از میان سبزه ها نور را بیاب،و بر بال آن بنشین،و به سوی من پرواز كن،تا آنچه به باورت نمی گنجد ،ببینی. ما آنقدر درگیر یك سری مسائل هستیم كه اصلا نابینا شده ایم،اصلا نمی بینیم،هیچی را نمی بینیم،همه درگیر اتینا خودمانیم ،تقصیر هم ندارم، یكی دنبال كاره،یكی دنبال تحصیله،یكی دنبال نان شب است،یكی دنبال تنهایی،یكی دنبال غریبیه،یكی دنبال غربته..هر كسی دنبال یك چیزی هست واینقدر از این مسائل داریم و در این مسائل غرق شده ایم ،كه چشممان جای دیگری را نمی بیند و چشممان چیز دیگری را نمی بیند،"چشمم به تو ...ودلم هوای دیگرست" همیشه درگیر كلی از مسائل هستیم .و آنها جلوی دیدگان ما را گرفته."دل هر ذره را كه بشكافی...آفتابیش در میان بینی" فكر كنم مال صائب باشد.در دل هر ذره آفتابی هست و عین یك خورشید می ماند و از هر ذره یك منظومه شمسی درمی آید." از مضیق جهات درگذری...وسعت ملك لامكان بینی" از مضیق جهات منظور همین چهارچوب های جهات است چپ، راست،بالا،پایین،جلو،عقب؛شش جهت داریم ، همان شش و بش كه می گوییم ، كه به آن شش و پنج،كه منظور پنج حس است و شش جهت می باشد، چپ، راست،بالا،پایین،جلو،عقب؛شش جهت داریم"." از مضیق "منظور درتنگنا گذاشتند در مضیقه گذاشتند.از تنگنای زمان كه دربگذری." از مضیق جهات درگذری" از بعد جهان فیزیكی بكنی، جدا بشوی،آنوقت " وسعت ملك لامكان بینی" اصلا بعضی از ماها كه وسعت ملك لامكان كه قبول نداریم و نمی دانیم كه چه هست!!!؟ پس وسعت ملك لامكان بینی، یعنی آنچه به باورت نمی گنجد،آن راببینی؛"فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم" بازاین همان است عبور از فلك ،عبور از مضیق جهات ،عبور از تنگنای جهات ،تو می توانی---داره به تك تك ما می گوید---كه ای انسان در هر مقامی هستی،در هر جایگاهی هستی، تو می توانی همه آنچه هست---آن چیزی كه هست ---حالا خوب است بد است،زشت است ،زیبا است،هر چی هست،هر تنگنایی كه هست ،با نیروی عقل خویش تبدیل به بهترین كنی، با نیروی عقل خودت هر چیزی هست را می توانی تبدیل به بهترین كنی،قادر هستی،تو این كار را انجام بدهی،این معجزه نمی خواهد ،البته حیات همه اش معجزه است.انسان خودش معجزه است،نفس كشیده انسان خودش معجزه است،نگاه كردن انسان معجزه است،غذا خوردن انسان معجزه است،راه رفتن انسان معجزه است،ما تمام حیاتمان معجزه است،ما لازم نیست كه دنبال معجزه بدویم، كه معجزه ای رخ دهد،همه چیز ما معجزه می باشد،پس عبور ما از یك تنگنا،عبور ما از یك سیاه چال،عبور ما از یك زندان،یا خروج ما ،این یك رویا نیست. این امكان پذیر هست. تو می توانی...یعنی همه می توانند؛نمی گوید بعضی انسانها،می گوید:انسان تو می توانی،یك چیزی،یك نیرویی در تو قرار داده اند،تو می توانی،هر چیز كه هست را تبدیل به بهترین كنی. خوب من در یك شرایط سختی بودم،من در اواخر دوران مصرفم؛ فقط می خواستم كه در این زندگی نباشم،ولی همیشه" در نا امیدی بسی امید است......پایان شب سیاه سپید است" گاهی اوقات ممكن است كه ما یك مقطعی در بی خبری باشیم ؛در بی هوشی باشیم،در خواب باشیم و آن هم برای گرفتن انر‍ژی، در خودمان فرو می رویم كه دوباره كسب انرژی كنیم ،وقتی كه كسب انرژی كردیم باید دو مرتبه حركت كنیم،انرژیمان را بگیریم و باز حركت كنیم،تو می توانی همه آنچه هست با نیروی عقل خویش تبدیل به بهترین كنی و به سوی نقطه ای بیایی كه از آنجا آغاز نمودی . این جملات را دین دستور برای كتاب گفتند برای كتاب 60در جه؛ بدرود.متشكرم كه به صحبتهای من گوش كردید. متشكرم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 شهریور 1396 08:31 ب.ظ
Hi there, this weekend is pleasant designed for me, since this point in time i am reading
this enormous informative piece of writing here at my residence.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:32 ق.ظ
My family members all the time say that I am wasting my time here at web, but I know I
am getting know-how every day by reading such fastidious articles.
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:28 ق.ظ
This text is worth everyone's attention. How can I find out more?
شنبه 14 مرداد 1396 10:39 ب.ظ
Hi, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just wondering if you get
a lot of spam responses? If so how do you prevent it, any plugin or anything you can advise?

I get so much lately it's driving me mad so any help
is very much appreciated.
دوشنبه 9 مرداد 1396 12:59 ب.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and
found that it is really informative. I am gonna watch out
for brussels. I'll be grateful if you continue this in future.
Numerous people will be benefited from your writing. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :